هر روز من و حس پلیسی هایم
زیرآب زنی و پاچه لیسی هایم
در هر رگ من خون پدر سوختگی ست
هر شب من و رویای رئیسی هایم
هر روز من و حس پلیسی هایم
زیرآب زنی و پاچه لیسی هایم
در هر رگ من خون پدر سوختگی ست
هر شب من و رویای رئیسی هایم
سلام
این هم یک رباعی قدیمی که حدودا متعلق به ده سال پیش که با اندکی ویرایش گذاشتم
برای 26 دی ماه
در حنجره ها لحن صدا خط خطی است
"آیا تو ..." و "از کجا..." ، " چرا.." خط خطی است
با "مرگ بر ..." و " درود بر..." پر شده است
دیوار تمام کوچه ها خط خطی است
بین همه واژه ها زمین گیر شدم
مرموز تر از عصر اساطیر شدم
تاریخ تولد من و نوح یکی است
انگار که من تصاعدی پیر شدم
دلتنگ تر از تُنگی و ماهی ها من
پوسیده تر از دفتر کاهی ها من
من هر چه بگویم از خودم کم گفتم
وامانده ی این همه دو راهی ها من
سلام
السلام علیک یا ابا عبدالله
بر پیکر پرپرت سراسر نیزه
محراب تو قتلگاه و منبر نیزه
ای غرقه بخون تر از حوالی غروب
قران شهیدی تو ولی بر نیزه
هفتاد و دو خورشید به خون پر پر زد
از حنجره ها طلوع دیگر سر زد
مردی که از آستین او صبح چکید
در ظهر عطش به جان شب خنجر زد
سلام اه چقدر زود گذشت همین دیروز بود آری ... همین هشت نه سال پیش که فعالیت شعری را تو وب شروع کردم هر چند به خاطر برخی مسائل برخی شعر هام را حذف کردم و این یه خلاصه ای از اون وبلاگ قدیمی است به هر حال چند سالی هست که از وبلاگ نویسی دور شده ام هر چند دیگر رونقی ندارد و بیشتر شاعران در فیس بوک فعالیت می کنند ولی به هر حال می خواهم به توصیه دوستان عمل کنم و چند رباعی بزنم و بروز شوم.
یک عصر دگر من ایستگاه اتوبوس
باخستگی تن ایستگاه اتوبوس
این حلقه تکرار مرا خواهد کشت
سرویس شد این دهن ایستگاه اتوبوس
سر درد گرفته ام من استامینوفن
تب -لرزه گرفته این تن استامینوفن
یک بسته مسکن قوی ام بدهید
بنداز به صد ها لجن استامینوفن
پیچیده ترین عنصر یک مسله ام
از دست خودم چقدر بی حوصله ام
با خاک برابر شده ام دلتنگم
انگار که تهران پس از زلزله ام
دنیا که به کام ()کاسه لیسان چرخید
هر روز به زخم ما نمک می پاشید
دارند به ریش من وتو می خندند
باید به سگی زندگی شان ....
سلامی دوباره به دوستان عزيز متاسفانه به علت دزديده شدن سيستمم نتوانستم مدتی را در خدمتتان باشم حالا هم از کافی نت دارم ارتباط برقرار ميکنم به هرحال قبل از فرا رسيدن سال نو به همهشما اين سال جديد را تبريک ميگويم و فعلا اين غزل را بخوانيد ببينيم تا بعدا چه بايد کردمشکل ديگر اينکه سيستم اين کافی نت p
ندارد هر جا که لازم بوده که ( ب) را p بخوانيد
دوباره چشم من به ره سبيد شد نيامدی
دلــم از انتـــظار نااميــد شــد نيامــدی
چه قطره های خون از اين نگاه زرد می چکد
دوباره بغض زخمی ام شهــيد شد نيامدی
ز دشت دشت اين زمين هزار کربلا دميد
و شام تيرگی بر از يزیـــد شد نيامدی
خزان گذشت و بی تو يک بهار واقعی نبود
چه سالهای کهنه ای جديد شد نيامدی
غزل غزل سرودمت به شور و شوق مولوی
دگر زبان سرخ من کــليد شد نيامدی
به سو سوی ستاره ها زمان شماره می کنم
ستاره ی اميــد نا بــديد شــد نيامـدی
کدام زخم ملتــهب تر از تمام زخمهاست
همين که درد بی کسی شديد شد نيامدی
هزار باغبان به باغ وعده های بوچ داد
تمام وعده هايشان وعـيد شد نيامدی
غروب جمعه های ما طلوع انتظار شد
و چشم ها به جاده ها سبيد شد نيامدی
محمود ذبيحی
هميشه تا می نويسم از آن سوران زخمی
سکوت را می کشانم ميــان باران زخمی
ببين که آل عبا را چگونه دعـــوت نمودند
برای يک شربت سرخ زخون مهمان زخمی
دوباره در خاطـر من لب فـرات و لب مرد
همان که در خاطرش بود لبان سوزان زخمی
هنوز هم گريه آری به ياد دستان سر سبز
از آن زمانی که افتاد ميان ميدان زخمی
برای يک ماهی سرخ به روی اين خاک سوزان
نيازتـان نيسـت تيری در اين بيابان زخـمی
شکست بغض زمين را غروب يک غنچه سـبز
همين که فواره ای شد گـلوی عطشان زخمی
شبيه يک حلقه گـل ز خون ششماهه مانده ست
هــنوز داغ شـقايق بــرآن گریـبـان زخــمـی
دوباره قران به نيزه ولی به خاموش ،گويا
تلاوتش سوزناک است هميشه قران زخمی
سماع خون ديدنی بود در آن عطشگاه هستی
بيا که ما هـم بخوانيم:خوشا که پايان زخمی
محمود ذبيحی
هفتاد و دو خورشيد به خون پرپر زد
از حنجره ها طلوع ديگر سر زد
مردی که از آستين او صبح چکيد
در ظهر عطش به جان شب خنجر زد
محمود ذبيحی
سلام به دوستان عزيز ماه محرم است و بايد به وبلاگ حال وهوايی عاشورايی داد شايد تاکنون نام مهدی مشکات را نشنيده باشيد اما در شعر عاشورا و شهر ائمه يدی طولانی دارد عمده کار او در اين رمينه مثنوی ميباشد متولد ۱۳۵۱ است .
عصر عاشورا زمان بی کسی
باز شد چشمان ناز نرگسی
چون که در گهواره آوايی شنيد
سر زلالايی به شيدايی کشيد
يابن زهرا اين کبوتر پيک توست
دستهای کوچک لبيک توست
دم به دم می ريزد از چشمش غزل
منطق شيرين احلی من عسل
از لبش شهد شهادت می چکد
آب از زويش خجالت می کشد
بر گلوی نازکش خطی شريف
دست حق گويا نوشته يالطيف
غنچه لبريز ملاحت آمده
خون به لبهای فصاحت آمده...
يا حسين بن علی من زنده ام
از غريبی شما شرمنده ام
خون اسماعيل می جوشد ز خاک
يا حسين بن علی روحی فداک
ای خليل الله قربانت منم
آخرين سرباز ميدانت منم
گرچه با اکبر برابر نيستم
من زاسماعيل کمتر نيستم
شير شيرم گرچه طفل شيری ام
باز کن قنداقه زنجيری ام
تا که در پای تو خونجوشی کنم
با شهيدان تو همدوشی کنم
غنچه چشم انتظاری پير شد
يابن زهرا يا بن زهرا دير شد...
گفت شاه:ای ماه غمازی مکن
با جراحات دلم بازی مکن
گرچه بابايت غريب و بی کس است
داغ اکبر داغ عباسم بس است
...شاه پس قنداقه اصغر گرفت
آسمان خورشيد را در بر گرفت
خواب راحت کرده بر گل عندليب
يا مسيح کوچک آمد بر صليب
حلقه گل برگريبان حسين
آه از زلف پريشان حسين
داشت جان می باخت در اين هروله
آه از تــيـــر خــلاص حـــرمـلـه
اين که خود می ميرد آخر از عطش
ای فلک تير و کمان ديگر مکش...
تشنه لب اين ماهی خونين جگر
می تپد بر ساحل دست پدر
چنگ می زد بر گريبان حسين
تا چه ميزد بر دل جان حسين
درد ما را نيست درمان الغياث
پادشاه تشنه کامان الغياث
اين خبر در آسمان آوازه شد
زين مصيبت داغ اکبر تازه شد
اين مصيبت از مصيبت ها جداست
تسليت در اين مصيبت از خداست
ای زمين با چشم گردون گريه کن
ای فرات بی حيا خون گريه کن
مهدی مشکات
سلام به همه دوستان شاعر و غير شاعرم که به کلبه من سر ميزنند و شعر های مرا(البته اگر شعر باشند)می خوانند . اميدوارم که از اين پس هم بيايند و با نظراتشان زمينه رشد بيشتر را برای من فراهم آورند و وبلاگم را به ديگران هم معرفی کنند(پيام بازرگانی!) که از اين سوت کوری بيرون بياييم اين غزل جديد را فعلا بخوانيد.
غزل بانو
دوباره چشم به راهم تو را غزل بانو
به دره های سکوتم بيــا غزل بانو
ميان خاطره هايی که سنگ بارانند
بيا که می شکنم بی صدا غزل بانو
تو آفتابی و در جاده های برفی شهر
نمانده از تو نشان،رد پــا غــزل بانو
بخوان دوباره تو در اين سکوت وهم انگيز
سرود سبز شکفتن ،دعا غـــزل بانــو
تويی زلال ترينم غزل ـ قصيده ی من
بگو غزل بسرايم ـ و ـ يا غــزل بانو
قفس قفس دل من بی شما به تنگ آمد
بگـو که پر بگشايم کجــا غزل بانو
ببر دوباره مـرا تا " جنــوب چشمانت "
به سمـت آبی درياچه تـــا غزل بانو
تمام ثانيه ها را مـرور می کـردم
شکفته ياد تو در لحظه ها غزل بانو
دوباره آخر حرفم ـ و ـ حرف آخر من
خلاصه همه دنيا: خـــدا ،غــزل بانو
" طلوع پشت غروب و غروب پشت طلوع "
هميشه چشم به راهم تو را غزل بانو
محمود ذبيحی
برای کودکان زلزله زده بم
ديدم به روي پلك تو ˛آوار مانده است
بر خوابهاي ناز تو ديوار مانده است
ديدي به دخواب لحظه پرواز مي رسد
آن روز هاي سبز سر آغاز مي رسد
ديدي شكوفه ها همه يكباره وا شدند
گلهاي گيسوان تو پروانه ها شدند
ديدي به سقف ˛فاخته اي لانه مي زند
برگيسوي تو شانه به سرشانه مي زند
ديديكه مهرباني˛تقسيم مي شود
فرداي سبز پنجره ترسيم مي شود
ديدي كه آسمان تو آبي ترين شده است
دنياي ما شبيه بهشت برين شده است
ديدي كه بغض هاي تو پرپر نمي شوند
دستان دوستي همه خنجر نمي شوند
برخوابهاي ناز تو ديوار ها شكست
شيرين ترين شب تو و رؤياي تو شكست
ديدي به روي پلك تو ˛آوار مانده است
بر خوابهاي ناز تو ديوار مانده است
ديدم زني كه دست دعايش به صبح ماند
مردي نماز گريه ي خود ناتمام خواند
ديدم زني براي خودش گور مي كند
بر صف مردگان خودش بوسه مي زند
ديدم به گريه گفت مرا خاك مي كنيد
مرگ كسان ز خاطره ام پاك مي كنيد
با مادري كه ثانيه ها را شمرده بود
طفلي به سينه ي مادر جان سپرده بود
اي كوچه هاي سبز تو آوارهاي زرد
اي آخرين نگاه تو ديدارهاي زرد
من زخم ماندگار تو را گريه مي كنم
چشمان بي قرار تو را گريه مي كنم
محمود ذبيحي
……………………………………………………………
بگذار بگذريم
حال من سؤال تو…بگذار بگذريم
وقت من ومجال تو… بگذار بگذريم
روحم به كوچه باغ دلت پر كشيده است
آيا چه در خيال تو؟ … بگذار بگذريم
گفتي كه فال نيك گرفتي براي من
اما اگر كه فال تو … بگذار بگذريم
گفتي:هميشه خون تو بر من حرام باد
فردا اگر حلال تو … بگذار بگذريم
تو احتمال دوستي ام را نمي دهي
شايد كه احتمال تو … بگذار بگذريم
بي تو عبور ثانيه اي سال مي شود
بي من تمام سال تو … بگذار بگذريم
پايم به قله هاي خيالم رسيده است
از قـله ي محـال تو بگذار بگذريم
مشكن دوباره قلب مرا اي بلور من
چون قدمت سفال تو … بگذار بگذريم
باري تو شاد مي شوي از اين غزل ولي
اين شعر وشور و حال تو … بگذار بگذريم
با اين هزار "شايد" و " آيا" "˛اگر"˛"ولي"
از زير هر ســـؤال تو بـگذار بـگذريم
محمود ذبيحي
………………………………………………….
تصوير به تصـوير كـه انــكار شـدنـد
اين آينــه ها بي تـو همه تـــار شـدنـد
چندي ست دراين كوچه كه بـا هرسنگي
همســايـه ي ديـوار بــه ديـوار شـدنـد
c c c
صد جاده ي رفته خوب يا بد بن بست
بــالا نـــروي قـبـــول يا رد بن بست
امـا نـكــنـد كــوچــه ي آزادي هـــم
در آخــر آن نـوشـتـه بـاشد بن بست
c c c
اي كاش كـه اين پنجره ها نرده نداشت
يـا اينكه تمــام شيشــه ها پرده نداشت
بـا نـرده و پـرده˛پنـجره ديــوار است
ديوار كه كاش اين شب دم كرده نداشت
c c c
ابـريـم كـه هـر ثانيــه رگبــــار شديـم
بـرقيــم كه هـرلحـظـه پــديـدار شديــم
مــانند شـب و روز كـه تـكــرار شديـم
در چـشـم تـو انـگار نـه انـــگار شديـم
c c c
يـك روز بيـا فـاصـله هـا را بشكن
ايـن شيـشـه تنـهـايي مـا را بشكن
صد حنجره واژه در گلومي سوزد
اين وسعت بغض بي صدا را بشكن
محمود ذبيحي